امروز همه پرده ها رو کشیدم ... نمی خوام پاییزُ ببینم ... پاییزی که با رفتن "تو" شروع شد ...
چرت و پرت های یک مثلا" نویسنده معلوم الحال!
۸۸ مثل یک خوب شیرین ، یک اتفاق تازه و دوست داشتنی گذشت...
به قول دوستی خاطره هاش بیش از یک سال بود...
نوروزتون مبارک ..
بهار مبارک ..
آدم گاهی وقتا خیلی شاکی میشه از همه چیز،اما تهش واقعا" به این نتیجه می رسه نه حرص خوردن فایده داره نه فکر کردن به چیزی که نیست..
شاید صلاح خدا بوده،شاید نباید می شده،شاید زمینه ساز یه چیز بهتر بوده،اصلا" شاید همین بوده که باعث شده اتفاقات قشنگ و کوچیکتری بیفتند.با هم بودنا و کمک کردنا و ...
ته ته تهش همه حرفایی که تو خط بالا گفتم شعاره ها اما یه کم که بهتر نگاه کنیم چیز دیگه ای نمیشه گفت..
پ.ن 1 : خبر اومد زمستون داره میره..
پ.ن 2 : گفتم امشب اگه چیزی ننویسم می ترکم،اما حالا چیزی ندارم که بگم..